دستانم

میدانم

دیگر مثل قبل نیست

بی انگشت .

داری به خودت فکر میکنی

و من هم دارم به تو فکر میکنم .

راست اش

از همان روزی که همه چیز را گذاشتم و رفتم

میدانستم که دیگر 

به خودم فکر نخواهم کرد

به همه فکر میکردم جز خودم

آنگاه که سینه ستبر کردم جلوی تیر ها و ترک ش ها

با خودم میگفتم

برای فکر کردن به تو

دست و پا می خواهم چکار

این زمین

پر از تن های ست

که به همه فکر کردند

جز خودشان.

منبع اصلی مطلب : پژواک سرد
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : تقدیم به تمام شهدای بی نام و ناتمام